بغض غزل

جاي گريه يافتن در آغوش يار محرم نعمتي است كه همه كس را نصيب نيست

این لحظه قشنگترین ساعت دنیاست ،

و این ماه درخشانترین ماه دنیاست که تو را درون تصویر نورانی اش میبیند

آمدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو مینگرد ،

همه جا را سکوت فرا گرفته تا خدا صدای تو را بشنود

صدای دلنشین تو در لحظه شکفتنت...

عطر حضورت فرا گرفته همه زمین را…

تو یک رویایی که حقیقت داشتنت معرکه است ، داشتن یکی مثل تو معجزه است ،

و من خیلی خوشبختم از اینکه مال منی…

جز این احساسات چیزی در دلم نمانده ، این هدیه تا آخر عمرم در دلم مانده که دوستت دارم و قلبت این شعر

عاشقانه را تا آخرش خوانده ….

شعری با عطر احساست ، به لطافت دستانت، به زیبایی چشمانت ، هدیه من به تو در روز میلادت

تویی قطره بارانم که گلستان کرده ای باغ وجودم را و امروز یک روز مقدس است که مدتها به انتظار آمدنش

نشستم …


ادامـــه مطلب
تاريخ هجدهم بهمن 1392سـاعت 12 PM نويسنده افسانه| |


بوی پاییز می آید
بوی دلتنگی های بیشتر . . .
بوی دلسردی،
بوی رویاهای ندیده
بوی تو،
بوی من!
بوی عشق. . .
مستی های پنهان
بوی باران ؛
بوی خواستن و نتوانستن
بوی رفتن می آید ،
بوی رفتن می آمد ،
بوی ماضی هایی که هیچوقت حال نشد
و همیشه استمراری بود!
بوی آرزو ،
بوی تنهایی.

تنهايی...
تاوان همـه نـه هایی است کـه نگفتم
تا دل کسی نشکنـد !
همـه
محبتهايی کـه زيادی هـدر دادم
تا دلی را بـه دست آورم !
همـه دوستت دارم های آبکی
کـه جـدی گرفتم ...!!
همـه سادگی کـه در اين دنيای هزار چهره خرج کردم !
تنهايـی ...
تاوان همـه خوش بينی هایی است کـه بـه دنيا و آدمهای اين روزها داشتم ! 

تاريخ سی ام مهر 1392سـاعت 2 PM نويسنده سعید| |


باید مرد باشی

مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، درست مثل بیدار شدن از خواب در صبح روز های پاییزی که یکی از سخت ترین کار های دنیاست!

 

مرد که باشی همه دنیا از تو انتظار دارند، انتظارات بجا و نابجا! اما تو مردی باید خورد شوی و شکسته شوی و تکه تکه شوی اما دم نزنی!

مرد که باشی دنیا و زمین و زمان برایت کوتاه میشوند، نیست میشوند، دیده نمیشوند!

مرد که باشی روزها را سپری میکنی و وقتی به خودت می آیی که موهایت سفید شده و به گذشته فکر میکنی!

مرد که باشی شبها برای فردایت برنامه ریزی میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی!

مرد که باشی باید مسئول باشی، بزرگ باشی، بچه نشوی، بچه بازی نکنی، باید تکیه گاه باشی

باید شانه برای همدمت باشی، باید با طوفان درونت کوه آرامش اطرافیانت باشی

مرد که باشی باید بخوری و دم نزنی، باید بریزی توی خودت، مچاله شوی، خرد شوی، تکه تکه شوی اما دم نزنی!

مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، آشوب که باشی، طوفانی که باشی،

باید مثل گردباد همه چیز را درون خودت قورت دهی تا مبادا آرامش و آسایش اطرافیانت بهم بریزد!

مرد که باشی نباید از مسئولیت شانه خالی کن، باید استوار باشی، محکم باشی!

مرد که باشی باید مصمم باشی، پر قدرت باشی، پر انرژی باشی و همیشه امیدوار!

آری مرد بودن سخت ترین کار دنیاست،

باید مرد باشی تا هم خودت باشی و هم چیزی که دیگران میخواهند،

باید مرد باشی تا بدانی مرد بودن درست مثل مادر بودن، سختترین کار دنیاست.

 

پ.ن : این روزا بعضی مردا رو که میبینم یاد جمله آتیلا پسیانی میفتم تو فیلم کما، همون که گفت:

این روزا مرد کجا بود !!!!

تاريخ سی ام مهر 1392سـاعت 2 PM نويسنده سعید| |

تــــو

تمام آرزوهاي دست نيافتني من هستي

كه شب ها برايت لالايي مي خوانم.

تـــــو

دليل همه نفـــس هايم هستي

كه بوي غـــريب انتـــظار را در هوا پخش مي كند.

تــــو

سرآغاز غـــزل هايم هستي

كه برايت مي سرايم و روي ديوار زندگي ام مي نويسم.

تـــو

دستنوشته هايم را به نام خود كرده اي

و تنــــها بهانه ي جاري شدن آنها

بر روي كاغذ سپيد دفترم شدي.

تـــو

رنگين كمان رويـــاهاي زيبـــا و مــــحال من هستي

كه شب ها برايت فال مي گيرم.

تــــو

تنها دليل بــــاراني شدن چشــــم هايم هستي

كه فقــــط بـــراي تـــو ترانه مي خواند.

تــــو...تـــــو...

همه زندگــــــــــي ام هستي

و من هر روز سراغت را از آسمان لاجوردي مي گيرم.

تو...تو...تمام هستي من هستي!!! بـــــــــاور كــــن!

تاريخ یازدهم مرداد 1392سـاعت 11 AM نويسنده افسانه| |

چقدر دیر می فهمیم که زندگی

همین روزهایی است که منتظر گذشتنش هستیم...!!

تاريخ بیست و نهم تیر 1392سـاعت 12 PM نويسنده سعید| |

به "سگ" استخون بدی؛

دورت میگرده و برات دم تکوم میده!!!

من به تو "دل " داده بودم

                           لعنتی....!


★★★★★★★


این جا....

جایی ست که پشت "دوستت دارم ها"هم نوشته:

"ساخت چین"!!!


★★★★★★★


سهمیه ی هوای من هم برای تو...

                             برای نفس نفس زدن در اغوش دیگری 

لازمت می شود....

تاريخ بیست و نهم بهمن 1391سـاعت 1 PM نويسنده سعید| |



در ســـتاره بارانِ میــلادت


میان احســـاس مــن


تا حضـــور تو


حُبابی است از جنس هیـــچ


از دســـتان من


تا لمـــس نگاه تو


آســـمانی است به بلندای عشــــق


جشـــن میلادت را به پـــرواز می روم


دراین خانگی ترین آســـمانِ بی انتـــها


آسمانی که نــــه برای مـــن


نه برای تـــو


که تنــــها برای “مــــا” آبیست

ادامـــه مطلب
تاريخ پانزدهم بهمن 1391سـاعت 5 PM نويسنده افسانه|

من از اين سرزمين مي گريزم

هوا گرفته و بغض كرده است

نگاه سرد و بي احساس اين چشم ها بر تن غم زده ام شلاق مي زند

اين جا كجاست؟؟؟

همه اين آدمها نقاب زده اند

مي خواهم تنها با تو در كوچه هاي زندگي ام قدم بزنم

عطر مهرباني قلبت را استشمام كنم

وبرلطافت گلبرگ هاي عشقت بوسه بزنم.

مي خواهم براي شمع وجودت پروانه باشم

از پيله يي كه اين دنياي غريب برايم درست كرده اند بيرون بيايم

و برايت مهرباني هديه كنم

ميخواهم مثل پروانه آزاد و عاشق چشم هاي تو

دست در دست تو به جزيره قناري احساس تو بروم

و به صداي عاشقانه ي قناري هاي دلت گوش بسپارم

مي خواهم تا ابد برايت پروانه يي عاشق و پريشان بمانم.

تاريخ دهم بهمن 1391سـاعت 7 PM نويسنده افسانه| |

تاريخ بیست و پنجم آبان 1391سـاعت 9 PM نويسنده سعید| |

امشــب بــاز درد دلــهامـو بـه تــو ميــگم اي ســتاره

كه تــو هــم بــــگي بــه يـــارم مـــهربــون باشــه دوبــاره

بـــگو اي ســـتاره بـــي او خيـــلي تـــاره شـــب و روزم

بــــگو مـــثل شمـــعي هـــرشــب زغمــش تا صــبح مي ســوزم

اي ســتاره تـــو ميـــدوني زنـــدگي بــي اون مـــحاله

بگــو كـه نـــگاهي عاشــق همــيشه در انتـــظاره

بگـو كه حتـــي غـــرورم در نبـــود او شـــكسته

قـــطره اشــك غــم و حســرت تـــوي چشــمام حــلقه بســته

بگــو كــه اشــكاي چشمـــام ديــگه پنـــهون شــدني نيـــست

ديـــگه شـــعر مهـــربوني واســـه مـــن ســـرودني نيـــست

ستـــاره بـــگو كه اي كـــاش اين قـــدر بـــي وفـــا نبـــودي

بگـــو دل نـــده به هيـــچ كـــس چـــون مــي ميــرم از حســودي

ســــتاره بـــگو نـــذاره دلـــم بـــه غـــم خــو بـــگيره

بـــگو مـــحتاج نــــگاشم ديـــگه از مــــن رو نـــگيره

بــــگو برگــــرده كــــنارم واســـه اش شــــعري تـــازه دارم

هــمه احســـاسمو واســـه اش تـــوي ايـــن شـــعر جــا ميـــذارم

تاريخ بیستم آبان 1391سـاعت 6 PM نويسنده افسانه| |

MisS-A